X
تبلیغات
اظهارات یک ذهن شلوغ - راهنمای سفر به بانه(1)

اظهارات یک ذهن شلوغ

پرستاری که به کارگردانی و کاسبی و سیاست و هنر وجامعه شناسی هم علاقه مند است!

شاید شما هم در شب نشینی های خانوادگی و یا در محل کار از دوست و آشنا و یا توی صف نانوایی و یا در تاکسی راجع به بانه و اجناسی که بطور قاچاق وارد می شوند، بخصوص کالاهای بورس این روزها مثل lcd  و led  و کولرهای گازی اسپیلیت  و تفاوت قیمتی که با تهران یا دیگر شهرستانها دارند شنیده باشید.

بانه شهرمرزی کوچکی که در دامنه چند تپه و کوه کوچک در نزدیکی مرز عراق در انتهای شمال غربی استان کردستان قرار دارد این روزها به یکی از پر ترددترین شهرهای ایران تبدیل شده است.

برای من هم که سعی می کنم هر دو سه ماه یکبار " سیرو فی الارض ..." رو عملی کنم و با توجه به حس کنجکاوی و شمه بازار یابی که دارم مقصدی خوب برای تجربه ای جدید بود.

لذا پس از تحقیقات اولیه و هماهنگ کردن سه نفر دیگر از دوستان نزدیک، راهی سفری چهار روزه شدیم.

 از تهران تا بانه تقریبا هفتصد و خورده ای کیلومتر راه هست مسیر رایج برای اونهایی که به قصد خرید به بانه سفر می کنند بدینگونه است . تهران تا قزوین 150 کیلومتر و بعد 180 کیلومتر تا زنجان که همه راه بزرگراه می باشد کاملا ایمن و بعد هم حدود 400 کیلوتر داریم تا بانه که از میان شهرهای بیجار و میاندره و سقز می گذریم تا برسیم به بانه. جاده دو طرفه و با پیچ های نسبتا ملایم است.  البته این مسیری بود که ما به هنگام برگشت انتخاب کردیم. از آنجایی که بیشتر تمایل داشتم تا به دامنه شهر هایی که سفر کرده ام بیفزایم و تجربیات بصری بیشتری رو بدست بیاورم مسیری متفاوت رو انتخاب کردم که می تونه برای اونهایی که دارن برای سفر تابستانه شان برنامه ریزی می کنند راهنمای خوبی باشه.

برنامه ریزی ما بدینگونه بود که ابتدا از تهران به تبریز بریم و شب اول تبریز باشیم و فرداش حرکت کنیم به سمت دریاچه و شهر ارومیه  و بعد هم بریم به سمت سقز وبانه.

از تهران تا تبریز 624 کیلومتر راه داریم که الحمد الله همه اش اتوبان سه لاینه است. که همان مسیر تهران قزوین زنجان رو می ریم و بعدش هم به سمت تبریز.

ما ساعت ده و ربع زدیم از تهران بیرون و ساعت شش و ربع بعد از ظهر رسیدیم تبریز. ماشین این روزهای مستضعفین هم که پرایده!

البته حدود یکساعت و نیم هم تو زنجان صرف خوندن نماز و نهار شد . فکر کنم یک خورده تند رفتیم !

خوب به ما چه، جاده خلوت بود و مناسب ، پلیس هم که نبود!! تازه دو نفر راننده بودیم و دست فرمانمان هم که حرف نداشت!! ولی توصیه ما به همه دوستان که عازم سفر هستد رعایت سرعت مجازه! نه برای خودتان بد بختی درست کنید نه برای دیگران!

تبریز جزء کلانشهر های ماست و بزرگی اش باعث نشده که مرتب ساخته نشده باشه وتمیز نباشه. قطعا بعد از مهمان نوازی تبریزی ها و دخترکان زیبا چهره و سپید روی تبریز! آنچه که به چشم میاد تمیزی و هارمونی شهر و ساخت و سازهای زیبای آن می باشد. البته ناگفته نماند مثل اصفهان و شیراز و یزد مقصد خوبی برای شهر گردی نیست. چرا که بجزء پارک ائل گلی و مقبره الشعرا  و یکی دو اثر تاریخی دیگر مثل خانه مشروطه  و مسجد کبود چیز دیگری نداره. 

در بدو ورود رفتیم پارک ائل گلی یا همان شاه گلی ، که تقریبا نماد تبریز می باشد. یه پارک پنج هکتاری  که وسطش یه حوض بزرگه  که داخلش یه سازه قدیمست که الان کافی شاپ می باشد!

آدم وقتی از تلویزیون می بینه فکر می کنه چی هست. باور کنید پارک لاله یا همین پارک ملت خیلی از اون سر تره. ما شب جمعه رسیدم اونجا. حسابی شلوغ پلوغ بود. و چیزی که بیش از همه به چشم می اومد دختران  زیبا روی ترک بودند که به وفور در پارک دیده می شدن.- استغفرالله-! چی بگم حقیقت رو که نمی تونم انکار کنم!! اما هرچند که بد حجابی بود ولی بی حیایی مثل تهران که اینجور توی مترو و یا پارکها می بینیم دختر و پسرها همو بغل گرفتن نبود!

 بعد از اونجا هم رفتیم مقبره الشعرا که محل دفن شاعران بزرگی از قرون گذشته و معاصراست که آشنا ترینش برای من خاقانی و استاد شهریار بود .

 بعد از چرخ زدن توی شهر  و خریدن سوغات تبریز که ریس - نوعی شکلات است  نگاه کردم به ساعت ماشین که ببینم چقدر تا اذان مغرب داریم، دیدم ساعت نه و ده دقیقه شب است ولی هوا هنوز روشن است! این طولانی ترین روزی بود که تا حالا تجربه کرده  بودم!

برای  شام و خواب برگشتیم سمت ائل گلی که به علت ترافیک سنگین ساعت یازده شب رسیدیم اونجا.

شاید باورتان نشه تبریز به اون عظمت و با اون جمعیت تنها تفرج گاهش ائل گلیست!! و این در خور  تبریز که یکی از قطب های صنعتی کشور است نیست.

پس از صرف شام تقریبا ساعت یک بامداد چادر را برفراشتیم و خوابیدیم و صبح زود خیلی فرش و سرحال پا شیدیم انگار که ده پونزده ساعتی خوابیده باشیم، فکر کنم بخاطر آب و هوای خوبش باشه  وگرنه اگه شمال بودیم ساعت ده صبح هم به زور پا می شدیم!

ساعت هفت صبح تبریز را به سمت ارومیه ترک کردیم....

ادامه دارد....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 21:19  توسط عدالت  |